منم آن موج بی آرام و سرکش / که سرگردان بدریای فریبممرا دیگر رفیق و همدمی نیست/ به شهر نابسامانی غریقمبا غرور و با شتاب/ بر سینه ی نرم آب/دیوانه میخزیدمدر غایت خود خواهی/در انبوه سیاهی/جز خود نمیشنیدمخروشان و بسته چشم/با کوله باری از خشممیرفتم از خشم خود/دنیا ویرانه سازمدردفتر زندگی/ از خود افسانه س فصل سرد چشمانم...
دفتری بود که گاهی من و تومی نوشتیم در آناز غم و شادی و رویاهاماناز گلایه هایی که ز دنیا داشتیممن نوشتم از تو:که اگر با تو قرارم باشدتا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمدکه اگر دل به دلم بسپاریو اگر همسفر من گردیمن تو را خواهم برد تا فراسوی خیالتا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!تو نوشتی از فصل سرد چشمانم...